ترکه به لره میگه دادش این نوار غزه رو اگه شنیدی بده ما هم گوش کنیم لره مگه غزه که این نوار نیست غزه نوار بهداشتی ندید میگن غزه خونین شد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 7:47  توسط مهسا بی نامزد
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 8:33  توسط مهسا بی نامزد
|
موزه
ی لوور ابوظبی،
امارات

سلام عرض شد
بنیاد France-Museums با همکاری
نهاد جذب توریست و سرمایه گذاری ابوظبی (TDIC) ،
طرحی را که قرار است برای نمایشگاه بین المللی �
لوور ابوظبی � (Louvre Abu Dhabi) اجرا شود را
معرفی کردند. این طرح متعلق به Nathalie Crini�re
و برای نمایشگاهی بزرگ، واقع در جزیره ی سادیات
ابوظبی ، به عنوان یک جزیره ی فرهنگی است. این طرح
از بین ۶ طرح برگزیده در مرحله ی پایانی یک مسابقه
ی بین المللی انتخاب شده. این پروژه، طی موافقت
نامه ای بین ابوظبی و فرانسه در حال انجام است و
قرار است پس از گشایش آن در سال ۲۰۱۲، به نمایش
آثار باستانی منطقه و کل جهان و همچنین محلی برای
نمایش آثار هنری سرتاسر جهان بپردازد.
طراحی
های داخلی این مجموعه را البته معماری به نام Jean
Nouvel بر عهده دارد که این طراحی ها، به همراه
طرح های نورپردازی و طراحی بخش های دیگر نمایشگاه
از Nathalie Crini�re ترکیب میشود.
این مسابقه
توسط بنیاد France-Museums برگذار شد، بنیادی که
به عنوان واسطه ای بین فرانسه و ابوظبی، موافقت
های لازم برای برپایی این مجموعه، به عنوان مرکزی
فرهنگی-تفریحی را گرفت، البته بخش هایی از این
مجموعه به عنوان قسمت های مسکونی ورد استفاده قرار
خواهد گرفت.
از کل این مجموعه ی ۲۴۰۰۰ متر
مربعی، ۶۰۰۰ هزار متر مربع آن برای گالری های
دائمی نمایشگاه و ۲۰۰۰ متر مربع به عنوان فضای
ذخیره برای نمایشگاه های احتمالی اختصاص یافته
است. فضاهای دائمی این نمایشگاه ها، گلچینی از
آثار هنری و تاریخی موزه ها و نهاد های معروفی
مانند لوور پاریس، مرکز Pompidou ، Mus�e d�Orsay
، Mus�e Rodin و Biblioth�que Nationale de France
خواهد بود.
براي مشاهده تصاوير بيشتري از �موزه
لوور ابوظبی� روي اين لينک کليک کنيد
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 9:29  توسط مهسا بی نامزد
|
نمیخوام برایم نقش یک دل سوز بیاری
بی خود میگی ضعیفم من شیرم تو کجایی
دیگه نمیخواهم برایم مرثیه سر کنی
همین شعرم میشه برایت تو دهنی
نگاه نکن روسری سرم این جبره
من معتقد نیستم که راه حلش صبره
بگو میخواهم ببینم در چی از تو کمترم
بگذار دو دقیقه مثل یک زن بگم حرفمو
قد یک تاریخ حقم گرفتن بردن
نوبتی نوبتمه قدیمی ها مردن
تو حق داری هر چی میگی قانون طرفته
قانون به تو میگه بزن
زدن فقط حرقته
این سر برای شکستنه
اره درد میکنه بزن
اره منم حرف میزنم ببین ببین کی جون میکنه
نمیخواهم مثل همیشه بشنوی گریمو
تا وقتی دستت بلند شد ببینی ترسمو
باور کن از کتاب ها اسم مردو خط زدن
ادم ها امروز دوجنسن یا نامردن یا زنن
من واسط چی هستم در این دنیایی وحشی
یک چی میگم زانو بزنی کم بیاری تا بشی
این ادمیت نیست مغرتون توی کمرتونه
بهتره بچرین هرزگی اب نونتونه
عشق براتون یک حرف مضحکه تو خالیه
بچه، خونه، خانواده یک چیز پوشالیه
وقت اراده کردی برایت مادر شدم
اگر جنگ بود پا به پات جنگیدم خواهر شدم
اره این زن خرد شکسته همسرته
این زن که حالا نمیشناسی زنته
تجاوز یعنی همین ،هر کاری خواستی کردی
با توهین ، تشر ، تو سری کی گفته مردی
یک روز میشه نمیتونی بگی چی بپوشم
من عروسک نیستم که شخصیتم را بفروشم
من پوشمم عوض میشه تو سطح قضیه اینه
تو با مغزت چه میکنی که تا قیامت همینه
دیگه سنگ هیچ دستی سرمو نمیشکنه
کسی دیگه توی گوشم ایه وحشت نمیخونه
تنم لگد مال نگاه هرزگی ها نمیشه
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 15:26  توسط مهسا بی نامزد
|
حلقهء
40,000 دلاری!!
در عصر جمعه یک روز پیر مردی با یک دختر زیبا
وجوانی در کنارش وارد یک طلا فروشی شدند
..پیر
مرد به طلا فروش گفت :یک حلقهء مخصوص برای دوست
دخترش می خواهد
!طلافروش موجودیهایش را گشت و
یک حلقهء سنگی 40,000! دلاری
آورد
excitement;دختر جوان از هیجان چشمانش برق
زد و تمام بدنش لرزید.
! پیر مرد حالت های او
را دید و گفت ما آنرا خواهیم گرفت.
طلا فروش
پرسید مبلغش را چه جوری پرداخت می کنید!؟پیر مرد
گفت بودن چک من اطمینان حاصل کنی
خیلی خوب من
آنرا الان خواهم نوشت و شما می تونید روز دوشنبه
به بانک زنگ بزنید و از صحت موجودی اطمینان حاصل
کنید ومن حلقه رو در عصر روز دوشنبه تحویل خواهم
گرفت.بح روز دوشنبه طلافروش با عصبانیت شدید به
پیر مرد زنگ زد و گفت :
'در حساب شما هیچ
موجودی وجود ندارد.!.
پیر مرد جواب داد من می
دونم اما تو می
تونی تصور کنی من چه جمعه ای
داشتم!!؟
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:47  توسط مهسا بی نامزد
|
اين بازيگر در بخش ديگري از حرف هايش در مورد ترانسفر شدن بازيگران سينماي
ايران گفت؛ «اين اتفاق در سينماي ايران دارد خيلي دير رخ مي دهد. اتفاق
خوبي است که اين روزها براي گلشيفته فراهاني افتاده. به نظرم همه بايد از
او حمايت کنيم.» کريمي که در کلاس درس دکتر حميدرضا صدري صحبت مي کرد به
بازي افسانه بايگان و فاطمه معتمد آريا اشاره کرد و گفت؛ «در شروع
بازيگري، بازي آنها را تحسين مي کردم. آنها در کارهايشان سعي و تلاش
داشتند. به همين دليل کارهايي که از آنها ديده بودم در ذهنم مانده است. به
نظرم آدم هايي که نقش هاي مختلف را تجربه کنند اعتبار خاصي دارند و اين
ماندگاري را افسانه بايگان و فاطمه معتمدآريا تاکنون داشته اند.» حميدرضا
صدري با اشاره به نقش کليدي زن در فيلم عروس درباره نيکي کريمي گفت؛ «عروس
اولين فيلمي است که زن در آن کليدي مي شود و با بررسي فيلم هاي نيکي کريمي
از سال 70 تا 80 مي توان از او به عنوان اولين بازيگر جوان سينماي ايران
نام برد. در واقع او اولين بازيگر زن جواني بود که راه را براي بقيه باز
کرد.» کريمي بعد از توضيح درباره نقش هايي که تا کنون بازي کرده درباره
همکاري با مهرجويي گفت؛ « بازي در فيلم «سارا» در روند بازيگري ام موثر
بود. اگر بازي در اين فيلم اتفاق نمي افتاد مسير بازيگري ام عوض مي شد.
«پري» هم از دل حرف هايي که در زمان «سارا» مي زديم، درآمد. خود من آن
زمان دختري سرگشته بودم و مهرجويي هم با توجه به اينکه فلسفه خوانده بود و
سلينجر را هم بسيار دوست داشت فيلمنامه يي نوشت.» به گزارش ايسنا او در
قسمتي از حرف هايش به تفاوت کارگرداني مهرجويي و حاتمي کيا اشاره کرد و
گفت؛ «مهرجويي کارگردان بسيار منعطفي است و دست بازيگرش را براي اداي
ديالوگ باز مي گذارد و حاتمي کيا بيشتر درگير حس صحنه و قصه اش است.» نيکي
کريمي در بين دانشجويان از فيلم هايي که تا کنون کارگرداني کرده هم سخن
گفت؛ «دو فيلم بلند و يک کار مستند ساخته ام و در تدارک ساخت فيلم سوم
هستم.»
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:3  توسط مهسا بی نامزد
|
محرّم آمد و نو كرد درد و داغ حسین گریست ابر خزان هم بباغ و راغ حسین
هزار و سیصد واندى گذشت سال و هنوز چو لاله بر دل خونین شیعه داغ حسین
بهر چمن كه بتازد سموم باد خزان زمانه یاد كند از خزان باغ حسین
هنوز ساقى عطشان كربلا گوئى كنار علقمه افتاده با ایاغ حسین
اگر چراغ حُسینى بخیمه شد خاموش مُنوّر است مساجد به چلچراغ حسین
خدا به نافه خلدش دماغ جان پرداشت كه بوى خون نكند رخنه در دماغ حسین
فراغ از دو جهان داشت با فروغ خُداى خُدایرا چه فروغى است در فراغ حسین
یزید كو كه ببیند بناله قافله ها گرفته از همه سوى جهان سُراغ حسین
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 13:37  توسط مهسا بی نامزد
|
سلام به خاطر برخی نظرات یه سری افراد بی شعر البته بلا به نسبت شما مجبور شدم این پست رو بزنم
من این عنوانی رو که نوشتم فقط محض شوخی و جلب توجه شما بود و هیچ منظوری هم ندارم اونایی هم که
میان چرت و پرت مینویسن شعور و فرهنگ خودشونو نشون میدن واقعا براتون متاسفم همین.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:38  توسط مهسا بی نامزد
|

کریسمس شد و سال ۲۰۰۹ آمد . امیدواریم سال ها در کنار خانواده خود
در سلامت کامل سپری کنید
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:6  توسط مهسا بی نامزد
|
به نام او که بارها و بارها زیبایی را معنا کرد تا ببینیم و بفهمیم و خوب بدانیم که کیستیم.
و خواستم به دریا بگویم و از آن بپرسم: با من چه خواهی کرد؟
در حالی که در اندیشه مهربانی اش بودم رنگ آبیش سکوت کرد، صدای موجش سرزنشم کرد و نگاه موج بدرقه ام که برو!
در
انتهای دریا خورشیدی می دیدم که به من می فهماند لحظه ای دیگر بمان. این
تضاد را هیچگاه باور نکردم و خواستم تا با دریا درد دل کنم و هنوز لب به
سخن نگشوده، بر حنجره ام باد مهر خاموشی زد، مات و مبهوت ماندم که چگونه
سخن بگویم. لحظه ای رنگ ابیش به من می فهماند ، با نگاهم کاری که کنون
تجربه نکرده بودم، خواستم حرف هایم را با نگاه خشمناک تر فریاد بزنم که
ناگاه بادموجش، در گوشم پیچید که از سیلی برایم سخت تر بود.
باز
نفهمیدم، نفهمیدم که چه کاره ام و فقط از رفتنم حس رفتنی را تجربه کردم که
هیچگاه فکر نمی کردم در اوج آن احساس هم، سردرگمی باشد و دانستم دریا چه
نا مهربان است.
بی درنگ با پریدن مرغان دریایی و محو شدن در افق
دانستم دوباره همه چیز به خودم وانهاده شده و فهمیدم که قدم های سنگین آن
موج ها، بر دلم چنان می توانست هیجان و تلاطم ناشی از آن حس زیبا را به
آرامی روی شن های ساحل لمس و نابود کند که به مثابه دفن کردن ان نیز هراسی
نمی کرد و به خود راه نمی داد و چنانم به فکر بردم که همچون شعری بی
قافیه، نا منظم، نامنظم لبخند زدم و از درون دانستم:
زیبایی شعر
عاشق به بی قافیه بودنش است و خواستم فریاد بزنم که یادم آمد حنجره ام را
باد در گرو دارد و فقط توانستم از خوشحالی چند قطره اشک بریزم و با ان اشک
ها، سهم وجود دل خود را در آبهای نیلگون خزر به نمایش بگذارم و بگویم چنان
به ورطه اوهام راندی ام که دانستم، راز قبای تو (دریا) همیشه به گرو گرفتن
چند قطره اشک از هر وامانده سرگردان وجود خود است و تا ان را نستانی ،
حنجره ها هستند که به جای باد حکم فرمایی می کنند،مگر نه ، حال حنجره ای
برایم نمی بود تا فریاد بزنم و بگویم :
دریا هم سرگردان عشق است و معلمی بزرگ.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 17:52  توسط مهسا بی نامزد
|
به اطلاع کلیه انسان ها میرسانم...
که حالم به هم میخورد از شما...
شما که با من هیچ نسبتی ندارید...
شما خانم
که دیروز با چتر به پایم کوبیدی..
شما آقا
که من در ذهنت...هزار بار عریان شدم
و تو هزار بار
طعم گوشت بدنم را با نمک مزه مزه کردی...
و به حضار محترم خوش آمد میگویم۰۰۰
که در نکبت زمین غرق شده اید
و سالهاست...
بوی گندتان را تحمل میکنم
و شما دوست عزیز...
دست بردار از این نمایش احمقانه ی عشق
که ما به طعم لبهای شهرزاد
روی لبه های باریک استکان چای هم
قناعت کرده ایم...!
و تمنا دارم از حضار محترم که سکوت را رعایت فرمایند
آخر جناب مدیر دارد یک ساعت
ساندویچ مغز میخورد با دوغ..!
و ملالی نیست...
بجز این که سبزی تازه نداریم!
پسرم این برازنده ی شما نیست..
دخترم از شما توقع نداشتم...
تا کی وقت دارم دلش را بدست آورم؟!
مانتو..چکمه..ابرو...
قانون ما را کدام ابله به بازی گرفت؟
به نام اهورا مزدا..
خانم روسری ات را درست کن!
و کورش کبیر...
چرا پاهای لختش را بیرون انداخته؟!!!
و من به یانگوم حسودیم میشود...
چون که او میتواند بانو باشد بی آنکه کسی
هیکلش را سانت بزند...
و در اتمام از همه ی دست اندر کاران و مسئولین...
با شکم های گنده و گوش های ناشنوا کمال تشکر را دارم۰
که این بنده ی حقیر را قابل ترحم دانسته...
و امروز
تیرباران میکنند...
باشد که خدای رحمت کند!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:50  توسط مهسا بی نامزد
|
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... تنهایی را دوست دارم زیرا عشق
دروغی در آن نیست ... تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ... تنهایی را
دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست .. . تنهایی را دوست دارم زیرا.... در
کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم
کرد
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:59  توسط مهسا بی نامزد
|
اسیر انتظار بیشمارم
روز ها را سال ها را
تا مگر مردی زنی ناحوانده مهمانی به روی چشم ما پایی گذارد
پس خدایا کو؟
خدایا باز هم نام ترا بردم؟ بمن لعنت به من لعنت
تو هم دیگر نزار و خسته و وامانده از راهی
تو هم دیگر سخت رنجوری خدای من
عبث بر تخت سلطانیه عالم خویشتن را رنج میدادی
نه تو فرمان دهی بر من نه من فرمانبرم از تو
و گرنه اینچنین بودی
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 19:50  توسط مهسا بی نامزد
|
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود ...
روزی روزگاری گرگی بود لاغر و استخونی و به قول خودمون مردنی، آخه بیچاره تو جنگلی زندگی می کرد که پر از سگ های شکاری بود . سگهایی که خیلی خوب از اموال صاحباشون حفاظت میکردند، حتی خیلی خوب از اموالی که مال صاحباشون هم نبود حفاظت میکردند. اینجوری بود که هیچ غذایی گیر گرگ بیچاره و بدبخت نمی اومد، نه پرنده ای، نه چرنده ای، نه خزنده ای، نه رونده ای، نه ...
یه روز که گرگه توی جنگل نشسته بود و از فرط بیکاری به صدای قار و قور شکمش گوش میداد و احتمالا به این دور و زمونه ناسازگار (توی دلش البته) فحش و ناسزا میگفت، وسط جنگل یه سگ چاق و تپل مپل رو دید. یه لحظه پیش خودش فکر کرد: خوبه برم رمز موفقیتش رو بپرسم.
آروم آروم به طرف سگه حرکت کرد و سر حرف رو باهاش باز کرد ( و البته این نکته رو هم باید بگم که سگه و گرگه هر دوشون پسر بودند پس هیچ نکته منکراتی در اینجا وجود نداره.)
خلاصه گرگه یه جوری سر حرف رو با سگه باز کرد. احتمالا اولش یه کم در مورد وضع هوا صحبت کردند و بعد هم از مشکلات سیاسی و اقتصادی جامعه و خلاصه بحث رو به اونجایی رسوند که بتونه ازش بپرسه: تو چطوری اینقدر تپل شدی ولی من از لاغری پوست شکمم داره به کمرم میچسبه؟
سگه بادی به غب غب انداخت و گفت: خوب تو هم میتونی مثل من باشی، کاری نداره، بیا با من بریم مزرعه ما، خودم پارتیت میشم تا صاحبم استخدامت کنه، اونوقت سیل غذاست که برات سرازیر میشه.
گرگه هم تا اسم استخدام و اشتغال تمام وقت و حق خوراک و مسکن و عائله مندی و بیمه رو شنید آب از لک و لوچش راه افتاد و به دنبال سگه به راه افتاد. سگه از جلو و گرگه از عقب. همینطور که میرفتن یه دفعه چشم گرگه افتاد به پشت کله سگه، دید که یه کم از مو های گردن سگه ریخته.
گفت: دادا پس کلت چی شده، نکنه کچلی گرفته باشی ما هم وا بگیریم ( وا چقدر گرگه زود پسر خاله شد.) سگه گفت: درست صحبت کن، درست صحبت کن، مواظب درست صحبت کردنت باش، هیچی نشده به تو هم هیچ ربطی نداره. حالا از گرگه اصرار و از سگه انکار. آخرش سگه به حرف اومد و گفت این اثر قلاده است. گرگه گفت قلاده دیگه چه صیغه ایه ؟
گفت: روزها اون رو دور گردنمون میبندند ولی شبها بازش میکنن و ما می میتونیم هرجا خواستیم بریم.
گرگه گفت: یعنی شما آزاد نیستید که هر جایی که دوست دارین برین؟
سگه گفت: چرا ............ هان.......... یه جورایی نه.
گرگه هم از همونجا مسیرش رو 180 درجه تغییر داد و برگشت طرف جنگل و گفت اون شکم سیر و تپل ارزونی خودتون، من که نخواستم و بعد هم دمش رو گذاشت رو کولش و برگشت توی جنگل.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 7:55  توسط مهسا بی نامزد
|
دیر گاهی است سوءالی دارم
و معما این است:
سهم آزادی پروانه كجاست؟
و چرا بال كبوتر فقط آهنگ قفس میخواند؟
مرغ باران به كجا میبارد؟
و چرا یك گنجشك، بار اول كه سر از لانه برون می آرد
تا كه پر گیرد و بالا برود
آسمان را جا نیست؟
و نمیدانم من
از چه رو میگویند، شب خمار است و سیاه؟
شب اگر تاریك است، علتش بخشش خورشید به ماه است و زمین..
و سوالم این است:
سهم دلتنگی خورشید كجاست؟
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:23  توسط مهسا بی نامزد
|
اشک : دکتر علی شریعتی
چه زبانی صادقتر وزلالتر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش ، نه
لفظ است ونه خط .اشک است وهر عبارتش نامه ای ، ضجه ی دردی ،فریاد عاشقانه ی شوقی؟ مگر نه اشک زیبا ترین شعر ،
وبی تابترین عشق وگدازترین ایمان وداغترین اشتیاق و تب دار ترین احساس وخالصانه ترین گفتن ولطیف ترین دوست داشتن است .که همه در کوره ی یک دل ، بهم امیخته وذوب شده اند و
قطره ای گرم شده اند نامش اشک .
اشک که می میبارد وناله که بر می اید وگریه که اندک اندک در
دل می رود وناگهان در گلو میگیرد وراه نفس را می بندد وناچار منفجر می شود این زبان صادق و طبیعی شوق واندوه ودرد وعشق یک انسان است
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:13  توسط مهسا بی نامزد
|
: وقتی پیشنهادی مطرح می شود باید آن را مورد مطالعه قرار داد. هیچ وقت پیشنهادی را نمی توان چشم بسته پذیرفت یا رد كرد. خردمندی و عقلانیت حكم می كند كه پس از شناخت درست در باره چیزی قضاوت شود.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:46  توسط مهسا بی نامزد
|
یک گاو می تواند بو های مختلف را از فاصله 10 کیلومتری حس کند .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:50  توسط مهسا بی نامزد
|
میترسم از دل خود در کوچه ها خدایا
می نالم از شب سرد از انتظار یارا
در این سرای غربت روی مه ات ندیدم
در آن سرای جاوید صورتگرم به رویا
رویای عاشقانه ام صداقتی ندارد
مآوای عارفانه ام حقیقتی است جانا
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:9  توسط مهسا بی نامزد
|
دلاورترین مردم آن است كه بر هوای نفس غالب آید.حضرت محمد (ص)
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:23  توسط مهسا بی نامزد
|
اگر زندگی یک پرتقال در دستتان نهاد ،
آن را پوست بکنید و به دنبال دوستی باشید تا با او قسمت کنید.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:42  توسط مهسا بی نامزد
|
دوستان جون مادرتون کمک کنید با این ۳تا کلمه یه شعر بسازین خیلی لازم دارم
شب کویر سکوت
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:8  توسط مهسا بی نامزد
|
روزي مردي خواب عجيبي ديد.
ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آنها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آنها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد: شما چکار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد کمي جلوتر رفت. باز تعدادي از فرشتگـــان را ديد که کاغذهـايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک هايي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد: شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافيست بگويند: خدايا شکر.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:32  توسط مهسا بی نامزد
|
چقدر عجيبه ...!
-چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت به درگاه الهي ،دير و طاقت فرسا مي گذره ،ولي 60 دقيقه بازي يك تيم فوتبال مثل باد مي گذره !
-چقدر عجيبه كه 100 تومان كمك در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه ، اما وقتي كه با همون پول به خريد مي رويم ،كم به چشم مي آيد
-چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مي اد ،اما يك ساعت فيلم ديدن به سرعت مي گذره !
-چقدر عجيبه كه وقتي مي خوايم عبادت و دعا كنيم ،هر چي فكر مي كنيم ،چيزي به فكرمون نمي اد تا بگيم ،اما وقتي كه مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشكلي نداريم !
-چقدر عجيبه كه وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافي مي كشه ،لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمان نمي گنجيم اما وقتي كه مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني مي شه ،شكايت مي كنيم و آزرده خاطرمي شويم !
-چقدر عجيبه كه خوندن يك صفحه يا بخشي از قرآن سختة ،ام ن 100صفحه از پر فروشترين كتاب رمان دنيا اسونه !
-چقدر عجيبه كه سعي مي كنيم رديف جلوي صندلي هاي يك كنسرت با مسابقه رو ،رزرو كنيم ،اما به آخرين صف هاي نماز جماعت تمايل داريم !
-چقدر عجيبه براي عبادت و كارهاي مذهبي ،هيچ وقت زمان كافي در برنامه رومزه خود پيدا نمي كنيم ،اما بقيه برنامه ها رو سعي مي كنيم تو اخرين لحظه هم كه شده انجام بديم !
-چقدر عجيبه كه شايعات روزنامه ها رو به راحتي باور مي كنيم ،اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختي باور مي كنيم !
-چقدر عجيبه كه همه مردم مي خوان بدون اينكه به چيزي اعتقاد پيدا كنن يا كاري در راه خدا انجام بدن ،به بهشت برن !
-چقدر عجيبه كه وقتي جوکي رو از طريق پيام كوتاه يا ايميل به ديگران ارسال مي كنيد ،به سرعت آتشي كه در جنگلي انداخته شود ،همه جا را فرا مي گيرد ،اما وقتي كه سخن و پيام الهي رو مي شنويد دو برابر در مورد گفتن اون فكر مي كنيد !
خنده داره اين طور نيست !؟ داريد مي خنديد ؟داريد فكر مي كنيد ؟ نه ،تاسف آوره
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:15  توسط مهسا بی نامزد
|
تنها بازمانده يک کشتي شکسته به جزيره کوچک خالي از سکنه افتاد.
او با دلي لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذارند، اما کسي نمي آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت کند و داراييهاي اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزي که براي جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد که کلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممکن افتاده و همه جيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فرياد زد: '' خدايا چطور راضي شدي با من چنين کاري کني؟''
صبح روز بعد با صداي بوق کشتي اي که به ساحل نزديک مي شد از خواب پريد. کشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد: شما از کجا فهميديد که من اينجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمي که با دود مي دادي شديم.
وقتي که اوضاع خراب مي شود، نااميد شدن آسان است. ولي ما نبايد دلمان را ببازيم..........
چون حتي در ميان درد و رنج دست خدا در کار زندگي مان است.
پس به ياد داشته باش ، در زندگي اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد که عظمت و بزرگي خداوند را به کمک مي خواند.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:36  توسط مهسا بی نامزد
|
سلام سلام به همه دوستاني که اومدن تو وبلاگ الکي من نظر دادن ممنونم امروز همينجوري اومدم گفتم يه کار تازه کنم ميخواتم بگم که اگه کسي از شما شعري بيتي نوشته قشنگي داره تو نظرات همين پست بنويسه تا من بزارم تو وبلاگ خوب هيچي ديگه منتظر شعرها و نوشته هاي زيباي شما هستم
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:57  توسط مهسا بی نامزد
|
دل کوچولو دل ديوونه ديگه نرو از خونه
پشيمون مي شي پريشون مي شي نميدوني ديوونه
بيرون از خونه دلها همه سنگ
هر چي مي بيني رنگ و نيرنگ
تو مثل يه پر مي بردت باد
حتي يادت رو هم مي برند از ياد
بميرم واسه تو چه رنجها نکشيدي
چه خسته دل تنها چه حرفها که شنيدي
حالا برگشتي بازم تو سينه ميدوني تنها منو داري
ميدونم شيطون بلاي جونم منو باز آروم نمي گذاري
دل کوچولو دل ديوونه ديگه نرو از خونه
پشيمون مي شي پريشون مي شي نميدوني ديوونه
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:34  توسط مهسا بی نامزد
|
غزالی طوسی : پرهیزگار باش که هرگز هیچ پرهیزگاری از درستی نمی میرد .
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:12  توسط مهسا بی نامزد
|
دوستان سلام یه خواهش منه بنده حقیر ازتون داشتم اگر براتون ممکنه برین به به لینک زیر و بهش ۵امتیاز بدی
اینم لینک
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:11  توسط مهسا بی نامزد
|
همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:10  توسط مهسا بی نامزد
|